Mr Wong

شب آخر سیدنی بود. یکشنبه شب. حقیقتن نمی‌تونستم سکوت شهر رو باور کنم. دو شب قبلش شلوغ‌ترین شهری بود که توی تموم عمرم دیده‌بودم و حالا هنوز آدم‌ها توی خیابون بودن اما انگار که گرد مرگ پاشیده‌باشند روی آجربه‌آجر دیوارها. عجله‌ای برای تموم کردن روز و خوابیدن نداشتم. توی جورج‌ستریت به سمت شمال قدم می‌زدم. سر تقاطع جورج‌ستریت و بریج‌ستریت صدای هم‌همه‌ی خفه‌ای شنیدم. کوچه‌ی خیلی تنگی به اسم بریج‌لین، درست اول بریج‌ستریت بود که اگر دقت نمی‌کردی شاید اصلن توی اون تاریکی شب نمی‌دیدیش. واردش شدم و نگاهم افتاد به ساختمون آجری‌ای که پنجره‌های کمانی ِ با ارتفاع خیلی کم داشت و از توش نور گرم و زرد لامپ‌های تنگستن دیده‌می‌شد. جلوتر رفتم تا ورودیش رو ببینم. یک صف بسیار طولانی‌ بیرونش بسته‌شده‌بود. رستوران چینی‌ای بود به اسم «Mr Wong». چند ثانیه‌ای به آدم‌های شیک و پیک ِ توی صف نگاه کردم و بعد دلم نخواست جلوتر بروم. با این‌حال دلم می‌خواست عکسی از پنجره‌ی اولی که از ساختمون دیده‌بودم بردارم. پسرکی بیست و خرده‌ای ساله، با کت‌شلوری کرم‌رنگ و کراوات قهوه‌ای نیم‌رخ به پنجره ایستاده‌بود و خیره‌مونده‌بود به جایی در انتهای کوچه. حقیقت این بود که با بودنش توی کادر، عکس ِ بهتری می‌شد اما دلم نمی‌خواست هیچ وضعیت غیرعادی‌ای بعد از برداشتن عکس پیش بیاد. گاهی آدما از این‌که ازشون عکسی گرفته‌بشه ناخرسند می‌شند و من هم خیلی خیلی به‌ندرت صورت واضحی از کسی توی عکس‌هام دارم. این بود که صداش کردم و پرسیدم که آیا می‌تونه کمی جابجا بشه تا من بتونم عکسم رو بردارم. اول با تعجب نگاهم کرد و گفت «sure» و اومد سمتم که دوربین رو ازم بگیره. فهمیدم که متوجه چیزی که به‌ش گفته‌بودم نشده. بلندتر گفتم که فقط می‌خوام «خودم» از ساختمون عکس بگیرم و لطفن بره کمی اون‌طرف‌تر. اوه بلندی گفت و عذرخواهی کرد و بعد رفت و کنار ایستاد. عکسم رو برداشتم و ازش تشکر کردم. احساس می‌کردم که داشت نگاهم می‌کرد. انگار که به خودش اومده‌باشه گفت «?Sorry». لبخند زدم و گفتم که فقط تشکر کردم. بدون لبخند سرش رو تکون داد که «No problem mate». پشت کردم که برگردم توی بریج‌ستریت که بلند گفت «?What time is it if you don't mind». برگشتم سمتش و گوشی‌م رو بالا آوردم. نگاه‌ش کردم و گفتم «ده و سی و پنج‌ دقیقه». همون‌طور خیره موند به گوشیم. نگاهش کردم. مغموم بود. مغموم و منتظر. یحتمل آدمش سی و پنج‌ دقیقه دیر کرده‌بود. دستی که موبایل تویش نبود را بلند کردم و گفتم «Cheers». نگاهش را از سنگ‌فرش بریج‌لین بلند کرد و گفت «yeah yeah cheers mate».
هنوز به وفور پیش میاد که از خودم متعجب می‌شم. تو مواجهه با آدم‌ها. تو تلاش‌های برای اثبات درستی ایده‌هام. توی تاکید کردن‌‌های روی حرف‌هام. پیش میاد خلاصه. فرکانسش کمتر می‌شه اما پیش میاد. تنها فرقی که با مثلن پنج سال پیشم کرده‌م اینه که رگ گردنم کم‌تر می‌زنه بیرون. حتی یه سال پیش. حتی شیش ماه پیش. اساسن انگار معنی سن‌دار شدن همین باشه که این رگه کم‌تر بزنه بیرون. 
حقیقتن یه زمانی فکر می‌کردم لبخندِ الکی زدنْ ساده‌ترین و لازم‌ترین کار دنیاست. متعجبم فی‌الحال اما فقط از آدمی‌زادی که منم.
دو دست پیراهن سفید، یک سرمه‌ای، و یک مشکی برداشته‌بودم. با یک علامت تعجب پرسیده‌بود که «مشکی؟!». چند ثانیه قبلش کارت را کشیده‌بودم و رسید هم دستم بود. به دلم اما بدافتاد. نیم ساعت بعد پشت میز پت و پهنم توی دفتر کلاینت نشسته‌بودم و داشتم فکر می‌کردم که آیا من آدم خرافاتی‌ای هستم؟ به‌غیر از چهارتا ان‌شالله و ماشالله چیز دیگری از خرافه توی خودم سراغ نداشتم. به دلم بد افتاده‌بود اما. چند متر آن‌ طرف‌تر اسکرام‌مستر کلاینت فرانسوی که داشت پشت تلفن با تیمی که توی سبوی فیلیپین مستقرند حرف می‌زدْ بلندتر از چند دقیقه‌ی قبلش گفت که «Je ne sais pas, ç'est incroyable» و آن آی مسکون فرانسوی را خیلی درست و محکم ته جمله‌اش ادا کرد.
داره بارون میاد. برام خوبه. مدت‌هاست که توی رویا زندگی می‌کنم و بارون یه حال اساطیری خوبی به‌ش می‌ده. شبیه یه پلان فرضی از یه فیلمی از مثلن بهرام بیضایی. های‌انگِل بازیگر سیاه‌پوشی که زیر شُر بارون، وسط یه کوچه‌ای نزدیک سبزه‌میدون رشت، به یه جایی توی دوردست خیره مونده باشه. که نشه فهمید صورتش از بارون خیسه یا اشک. محمدرضا فروتن‌طور. خنده‌داره. متوجهم. علی ای حال بارون برای من خوبه. اینجا البته بارونا گرمن. عین دوش آب گرم. زیرش که وامیستی انگار شیر آب گرم رو بیشتر پیچونده‌باشی. زیر بارونای استواییِ این‌جا بیشتر یادم می‌افته که چقدر رندم از این‌جا سردراوردم. که اگر کسی بخواد روی نقشه جای منو با یه پونز کله‌زرد مشخص کنه و مبدا نگاهش مثلن تهران باشه، چقدر باید انگشت سبابه و شست ِ به هم چسبیده‌ش رو روی نقشه بکشه تا برسه این‌جایی که من هستم. الآن البته نقشه‌ها الکترونیکی‌ان. همینه که وقتی بهت می‌گه «این‌جاست جام»، کلیک می‌کنی روش و تا رنگ سقف خونه‌ای که توشه رو هم می‌فهمی.

داد.


بار سومی بود که توی کافه‌شان بودم. چهار تا پسر جوان هیپسترند که پشت دخل و ماشین قهوه و باقی آت و آلاتشان تندتند می‌پلکند. صندلی‌ها و میزها و کاناپه‌ها و باقی نشستنی‌جات کافه‌شان خیلی راحت است و کل فضا یک دنجی خوبی دارد. اسم کافه‌شان را گذاشته‌اند Joe & the Juice. صدای موزیک‌شان به‌نسبت بلند است اما اذیت نمی‌کند. آسیایی کمتر توی کافه می‌بینی. احتمالن چون از بیرون به نظر می‌آید که جای گرانی باشد. نیست اما. آن‌طورها نیست. معقول است. 

منتظر بودم مثل دو بار گذشته اسمم را بپرسد. نپرسید. گفتم شاید بعد از پرداخت بپرسد. نپرسید. گردن کشیدم روی کاغذی که اسم مشتری‌ها را تویش می‌نوشت. اسمم را نوشته‌بود. نگاهش کردم و گفتم «اوه». جواب داد که «Yeah man».
دکتر تویسرکانی‌ْ نامی یک سری جلسات «تئوری روانکاوی» توی دانشگاه تهران برگزار کرده‌بود سال‌ها پیش. اوایل دهه‌ی هشتاد خورشیدی. فایل‌های صوتی ِ جلساتش روی اینترنت هست. همین چهار تا کلمه که تا این‌جا نوشته‌ام را گوگل کنید اگر خواستید. خوب حرف می‌زند. نرم و بدون عجله. از فروید شروع می‌کند، بعد می‌رود سراغ یونگ، بعد کمی لکان می‌گوید بعدتر می‌رسد به مارکس، یک جاهایی از مکتب فرانکفورت می‌گوید، دو جلسه آن وسط‌ها در مورد جامعه‌ی مردسالار حرف می‌زند و خلاصه از هر دری از فلسفه و هنر و حتی فیزیک می‌گوید. خودش تا جایی که یادم هست یک رشته‌ی مهندسی خوانده و بعد هم یک رشته‌ی پایه‌ای شبیه ریاضی مثلن. دقیق یادم نیست. می‌خواهم بگویم که همه چیز را خیلی منطقی بررسی می‌کند. حتی توی دو سه جلسه نقد فیلمش که یک جلسه‌ی کاملش اگر درست یادم مانده‌باشد در مورد فیلم «انجمن شاعران مرده» بود، با این‌که قرار بود نقدْ نقد ِ روانکاوانه باشد، یک رنگی از منطق ریاضیاتی که نمی‌دانم چطور توصیفش کنم داشت. بگذریم.

توی یکی از جلسات می‌گوید که ژان لوک گدار رفته‌بوده پیش نمی‌دانم که و به‌ش گفته‌بوده که می‌خواهد فیلمی بسازد. حقیقتن مطمئن نیستم که گدار بود یا کس دیگر. حتی یادم نیست که توی کتابی این را نوشته یا کسی نقل کرده. خود دکتر تویسرکانی برای همه چیزی که می‌گوید اما رفرنس درست و مبسوط می‌دهد. خلاصه می‌گوید که می‌خواهد فیلمی بسازد در مورد چند نفر که سوار یک ماشین دارند توی یک جاده‌ای می‌روند. اما نمی‌داند که کجا دارند می‌روند. نمی‌داند که چه‌کاره‌اند. می‌داند که هوا فلان‌طور است، مه است مثلن و این‌ها. فقط حس آن پلان را می‌دانسته و نه هیچ چیز دیگر. این پست که تا این‌جا یک آش شله‌قلم‌کاری شد از نمی‌دانم‌ها و مطمئن نیستم‌ها، یکی دیگر هم بگویم طوری نمی‌شود. این داستان را یادم هست برای این می‌گوید که شاعرانگیِ تولیدِ اثر هنری و تقابلش با ساخت یک «چیز» منطقی با مثلن رویکرد ریاضیاتی و مهندسی را بگوید. که چطور هنر به‌وجود می‌آید و فرقش با تولید چیست. الآن دارم به این افعالی که توی جمله‌ی قبل به‌ کار بردم نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که این‌ها همه توضیح می‌خواهد اما بگذریم باز.

تمام این پست را برای این نوشتم که این آهنگ وسط پلی‌لیستی که شش سال است دارم تقریبن هر روز به‌ش آهنگ اضافه می‌کنم پلی شد و خیلی گدارطور دلم خواست که چیزی بنویسم. قرار بود در مورد آدمی باشد که دلش تنگ است و دارد وسط محل کارش به جایی پایین مونیتورش، به مارکی که انگار کسی قبلن تلاش کرده بکَندش و بعد منصرف شده نگاه می‌کند.