دو دست پیراهن سفید، یک سرمه‌ای، و یک مشکی برداشته‌بودم. با یک علامت تعجب پرسیده‌بود که «مشکی؟!». چند ثانیه قبلش کارت را کشیده‌بودم و رسید هم دستم بود. به دلم اما بدافتاد. نیم ساعت بعد پشت میز پت و پهنم توی دفتر کلاینت نشسته‌بودم و داشتم فکر می‌کردم که آیا من آدم خرافاتی‌ای هستم؟ به‌غیر از چهارتا ان‌شالله و ماشالله چیز دیگری از خرافه توی خودم سراغ نداشتم. به دلم بد افتاده‌بود اما. چند متر آن‌ طرف‌تر اسکرام‌مستر کلاینت فرانسوی که داشت پشت تلفن با تیمی که توی سبوی فیلیپین مستقرند حرف می‌زدْ بلندتر از چند دقیقه‌ی قبلش گفت که «Je ne sais pas, ç'est incroyable» و آن آی مسکون فرانسوی را خیلی درست و محکم ته جمله‌اش ادا کرد.
داره بارون میاد. برام خوبه. مدت‌هاست که توی رویا زندگی می‌کنم و بارون یه حال اساطیری خوبی به‌ش می‌ده. شبیه یه پلان فرضی از یه فیلمی از مثلن بهرام بیضایی. های‌انگِل بازیگر سیاه‌پوشی که زیر شُر بارون، وسط یه کوچه‌ای نزدیک سبزه‌میدون رشت، به یه جایی توی دوردست خیره مونده باشه. که نشه فهمید صورتش از بارون خیسه یا اشک. محمدرضا فروتن‌طور. خنده‌داره. متوجهم. علی ای حال بارون برای من خوبه. اینجا البته بارونا گرمن. عین دوش آب گرم. زیرش که وامیستی انگار شیر آب گرم رو بیشتر پیچونده‌باشی. زیر بارونای استواییِ این‌جا بیشتر یادم می‌افته که چقدر رندم از این‌جا سردراوردم. که اگر کسی بخواد روی نقشه جای منو با یه پونز کله‌زرد مشخص کنه و مبدا نگاهش مثلن تهران باشه، چقدر باید انگشت سبابه و شست ِ به هم چسبیده‌ش رو روی نقشه بکشه تا برسه این‌جایی که من هستم. الآن البته نقشه‌ها الکترونیکی‌ان. همینه که وقتی بهت می‌گه «این‌جاست جام»، کلیک می‌کنی روش و تا رنگ سقف خونه‌ای که توشه رو هم می‌فهمی.

داد.


بار سومی بود که توی کافه‌شان بودم. چهار تا پسر جوان هیپسترند که پشت دخل و ماشین قهوه و باقی آت و آلاتشان تندتند می‌پلکند. صندلی‌ها و میزها و کاناپه‌ها و باقی نشستنی‌جات کافه‌شان خیلی راحت است و کل فضا یک دنجی خوبی دارد. اسم کافه‌شان را گذاشته‌اند Joe & the Juice. صدای موزیک‌شان به‌نسبت بلند است اما اذیت نمی‌کند. آسیایی کمتر توی کافه می‌بینی. احتمالن چون از بیرون به نظر می‌آید که جای گرانی باشد. نیست اما. آن‌طورها نیست. معقول است. 

منتظر بودم مثل دو بار گذشته اسمم را بپرسد. نپرسید. گفتم شاید بعد از پرداخت بپرسد. نپرسید. گردن کشیدم روی کاغذی که اسم مشتری‌ها را تویش می‌نوشت. اسمم را نوشته‌بود. نگاهش کردم و گفتم «اوه». جواب داد که «Yeah man».
دکتر تویسرکانی‌ْ نامی یک سری جلسات «تئوری روانکاوی» توی دانشگاه تهران برگزار کرده‌بود سال‌ها پیش. اوایل دهه‌ی هشتاد خورشیدی. فایل‌های صوتی ِ جلساتش روی اینترنت هست. همین چهار تا کلمه که تا این‌جا نوشته‌ام را گوگل کنید اگر خواستید. خوب حرف می‌زند. نرم و بدون عجله. از فروید شروع می‌کند، بعد می‌رود سراغ یونگ، بعد کمی لکان می‌گوید بعدتر می‌رسد به مارکس، یک جاهایی از مکتب فرانکفورت می‌گوید، دو جلسه آن وسط‌ها در مورد جامعه‌ی مردسالار حرف می‌زند و خلاصه از هر دری از فلسفه و هنر و حتی فیزیک می‌گوید. خودش تا جایی که یادم هست یک رشته‌ی مهندسی خوانده و بعد هم یک رشته‌ی پایه‌ای شبیه ریاضی مثلن. دقیق یادم نیست. می‌خواهم بگویم که همه چیز را خیلی منطقی بررسی می‌کند. حتی توی دو سه جلسه نقد فیلمش که یک جلسه‌ی کاملش اگر درست یادم مانده‌باشد در مورد فیلم «انجمن شاعران مرده» بود، با این‌که قرار بود نقدْ نقد ِ روانکاوانه باشد، یک رنگی از منطق ریاضیاتی که نمی‌دانم چطور توصیفش کنم داشت. بگذریم.

توی یکی از جلسات می‌گوید که ژان لوک گدار رفته‌بوده پیش نمی‌دانم که و به‌ش گفته‌بوده که می‌خواهد فیلمی بسازد. حقیقتن مطمئن نیستم که گدار بود یا کس دیگر. حتی یادم نیست که توی کتابی این را نوشته یا کسی نقل کرده. خود دکتر تویسرکانی برای همه چیزی که می‌گوید اما رفرنس درست و مبسوط می‌دهد. خلاصه می‌گوید که می‌خواهد فیلمی بسازد در مورد چند نفر که سوار یک ماشین دارند توی یک جاده‌ای می‌روند. اما نمی‌داند که کجا دارند می‌روند. نمی‌داند که چه‌کاره‌اند. می‌داند که هوا فلان‌طور است، مه است مثلن و این‌ها. فقط حس آن پلان را می‌دانسته و نه هیچ چیز دیگر. این پست که تا این‌جا یک آش شله‌قلم‌کاری شد از نمی‌دانم‌ها و مطمئن نیستم‌ها، یکی دیگر هم بگویم طوری نمی‌شود. این داستان را یادم هست برای این می‌گوید که شاعرانگیِ تولیدِ اثر هنری و تقابلش با ساخت یک «چیز» منطقی با مثلن رویکرد ریاضیاتی و مهندسی را بگوید. که چطور هنر به‌وجود می‌آید و فرقش با تولید چیست. الآن دارم به این افعالی که توی جمله‌ی قبل به‌ کار بردم نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که این‌ها همه توضیح می‌خواهد اما بگذریم باز.

تمام این پست را برای این نوشتم که این آهنگ وسط پلی‌لیستی که شش سال است دارم تقریبن هر روز به‌ش آهنگ اضافه می‌کنم پلی شد و خیلی گدارطور دلم خواست که چیزی بنویسم. قرار بود در مورد آدمی باشد که دلش تنگ است و دارد وسط محل کارش به جایی پایین مونیتورش، به مارکی که انگار کسی قبلن تلاش کرده بکَندش و بعد منصرف شده نگاه می‌کند.

«خ»، هم‌خانه‌ام، داد زد که «بیا این را ببین، حتمن حالت به‌هم می‌خورد». با تعجب از درگاهی اتاقم نگاهش کردم. وسط آشپزخانه ایستاده‌بود. پرسیدم که  آیا فکر می‌کند من مریضم که داد زد زودتر بروم و با دستش به جایی روی قرنیز‌های پشت سینک اشاره‌کرد. پر بود از مورچه. می‌داند از هرنوع حشره، نرم‌تن، بندتن و غیره بی‌زارم. گفت که آب را جوش کنم. پرسیدم برای چه که خودش با بی‌حوصلگی دکمه‌ی کتری برقی را زد. گفت که باید آب‌ جوش بریزیم توی سوراخ‌شان. گفتم که راحت‌تر است که توی سوراخ را اسپری کنیم. طبق معمول همیشه‌ی عقل کل بوده‌گیش گفت که نه و اول باید آب بریزیم و بعد اسپری کنیم. چیزی نگفتم. نکاه کردم به سوراخی که مورچه‌ها از تویش درمی‌آمدند و می‌رفتند جایی پشت پنجره‌ی آشپزخانه و بعدتر مسیری طولانی تا جایی که دیگر دیده‌نمی‌شد.

آب جوش را توی سوراخ ریخت و سیگاری آتش زد. من رفتم و توی بالکن ایستادم. زنی کنار استخر خانه‌ی روبرویی آفتاب می‌گرفت.
برای شام سوشی خوردم. پیش‌خدمت یک میز چهارنفره به‌م داد که کنار نوار‌نقاله‌ بود و کاملن مشرف به در ورودی. چیز زیادی نخوردم. بیشتر با چاپ‌ستیک‌ها بازی کردم و چای سبز رو سرکشیدم. بعد هم یک کاسه‌ی بزرگْ سالاد سزار که احتمالن توی ژاپن سرو نمی‌شه اما با این حال با چسان فسان ژاپنی سرو شد. گذاشته‌بودنش روی قطاری که روی ریلی که بالای نوار ِ سوشی‌ها بود و وقتی رسید به من بلند اعلام کرد که سالاد شما آماده‌ست و بعد که برش داشتم ازم به ژاپنی تشکر کرد و رفت. بعد صورت‌حساب رو گرفتم و اومدم بیرون. چند وقتیه که روزی حداقل یک وعده غذای ژاپنی می‌خورم. احتمالن تحت‌تاثیر مستقیم این سریال ژاپنی‌ایه که تازگی تموم‌کرده‌م. چیز خاصی نیست. از سریال‌های هر-قسمت‌-یک-داستان-تازه‌ی ژاپنی که نتفلیکس شروع کرده به درست کردنشون و نه داستان خاصی دارن و نه نیازی به فکر کردن موقع دیدنشون. موقع دیدنشون، لااقل من، برای مدت بیست دقیقه‌ی هر اپیسود لبخند می‌زنم. این‌یکی داستان مردی بود که از شغل کورپوریتش (عین من) بازنشست شده و حالا تصمیم گرفته که عین یک ساموراییِ آزاد برای خودش توی شهر راه بره و غذاخوری‌های جدید رو پیدا کنه. توی هرقسمت کلی آشپزی و غذاهای ژاپنی بود و یک سامورایی که توی مغز قهرمان سریال زندگی می‌کرد. متاسفانه فقط ده قسمت. لندسکیپ‌های بی‌نظیر از ژاپن و صدای جیرجیرک‌ها و بعضن موج‌ دریا. پیش‌خدمت‌های خجالتی و تعظیم‌های چهل‌و‌پنج درجه موقع گفتن «هاعْیْ». بگذریم. داشتم فکر می‌کردم که برسم خونه و مایلز دیویس گوش کنم و آب‌جو بخورم. بعد اما فکر کردم که فیلم ببینم. روبروی لس‌آنجلس محرمانه خوابم برد. امروز صبح باقیش رو دیدم. بسیار حس به‌دلی بود. فیلم رو دوبله‌شده دیدم. صدقه‌سری مادر که ازم خواسته‌بود فیلم رو دوبله‌شده براش پیدا کنم. شنیدن صدای حسین عرفانی و ناصر طهماسب و دیدن سینماتوگرافی دهه‌ی نود یه نوستالژی ِ زیرخاکی رو کشید بیرون. عین عصرای جمعه‌ی ایران وقتی مثلن هشت سالم بود. یا مثلن روزهای آخر عید وقتی راهنمایی بودم و تلویزیون فیلم درست‌حسابی می‌ذاشت. مادر عاشق دیدن فیلم‌های خوبه. توی چشم‌هاش می‌شه دید وقتی از دیدن چیزی لذت می‌بره. خاصه اون دست فیلم‌ها. یه چیزی بین گیشه و سینمای مستقل. دوبلاژهای محشر با صداهای پس‌زمینه‌ای که احتمالن به خاطر نداشتن تکنولوژی مناسب یا به‌شدت بم شده‌بودن یا تقریبن محو. تصور این‌که هنوز مثلن سه روز از تعطیلات مونده اما کلی‌ش هم رفته و باید به‌زودی برگردیم پشت میزهای مدرسه. برای منی که همیشه و هنوز مسیر برام جذابیت خاصی نداشته و فقط هدف جلوی چشمام بوده، عذاب و عیش توامان.