آن یک لحظه‌ی شهود، اشراق ِ معنی‌ای که توی آدم اتفاق می‌افتد بعد از طولانی‌مدتِ سرگردانی، همان.
نوشته‌هایی که با متافور شروع می‌شوند را دوست ندارم. این‌که نویسنده یک چیزی بگوید و منظورش یک چیز دیگری باشد که یحتمل فقط خودش می‌داند و یک آدم دیگر مثلن. نوشته‌هایی که خواندن‌شان شبیه خواندن مانیفست‌های دهه‌ی چهل است. نوشته‌هایی که قرار است به خواننده نشان دهد نویسنده‌اش سردوگرم چشیده‌ است. احتمالن همین رویکرد خودش به‌تمامی سانتی‌مانتال به نظر بیاید البته. با این حال من ِ خواننده ذائقه‌ام این است. ایشانِ نویسنده هم یک رسم‌الخطی دارد قطعن. می‌گویم نوشته چون منظورم به رمان و داستان کوتاه نیست. همین‌ها که توی وبلاگ‌ستان فارسی ِ  حالا دیگر تقریبن مُرده‌ می‌خوانیم. این است که دلم خواسته‌بود بنویسم مثلن «همان موج اول است که آدم را با خودش می‌برد و تا یک مدتی غرق می‌کند و آدمی‌زادی که ماییم حواسمان نیست و دلمان هم نیست که حواس‌مان باشد که دارد چه بلایی سرمان می‌آید. بعد از موج اول و آن سکوتی که فرا می‌گیرد آدم را و آبی که دارد آرام از گوش آدم بیرون می‌ریزد و چشم‌ها که دارند باز می‌شوند از به هم‌تنیدگی مژه‌ها و مُفی که آویزان شده و الخ، بعد از این همه‌اش وقت خیرگی‌ست». بعد اما دلم نخواست. شاید هم چون یک پروسه‌ی سرشدگی وجود دارد آن وسط‌ها که آدم دچارش می‌شود و دیگر بعد از آن هیچ چیزی نه جذاب است و نه هیجان‌انگیز. همه‌چیز بخشی از یک پروسه است و خودمان هم و هرآن‌چه توی دلمان می‌گذرد. این است که وقتی به‌مان می‌گویند «نمی‌شود»، لبخند می‌زنیم و می‌گوییم «خب» و به خوردن ماست‌مان ادامه می‌دهیم.

اما

روزها از مشاهداتم نوت برمی‌دارم. چیزهایی که به نظرم ارزش ثبت کردن دارند را می‌نویسم. یک یا دو جمله. که یعنی بعد بروم سرشان. که بنویسم‌شان. نمی‌شود اما. نشده‌است. همان ماهی یا دو ماهی یک بار هم دیگر نمی‌شود. توی کار غرق شده‌ام. این‌که حالا این صفحه را باز کرده‌ام و دارم تویش تایپ می‌کنم هم به نظرم منطقن یک ریفلکشن دفاعی‌ست. صبح‌هایم ترسناک هستند. خورشید که غروب می‌کند انگار کمی قرار می‌گیرم که دیگر تا شش هفت ساعت با نرخ ِ در طولِ روزْ ایمیلی دریافت نخواهم کرد. ظهرها گاهی حتی وقت نهار خوردن هم ندارم. به همین سادگی. نمی‌شود بروم برای نهار. گاهی گوشه‌ی آشپزخانه/‌آبدارخانه‌ی شرکت که تصویر دل‌باز پانورامایی از شهر دارد می‌ایستم و تنفس شکمی می‌کنم و امیدوار می‌مانم که استرس کم شود. بلافاصله بعد با خودم فکر می‌کنم که «الاغ تو که داری می‌ری» و بعدتر فوری به خودم جواب می‌دهم که «کو؟». وضعیت اسف‌باری‌ست. علی ای حال انسان ِ لفی خسری که ما باشیم همیشه فراموش‌مان می‌شود هشت ماه حقوق عقب‌افتاده‌ی شرکت قبلی را وقت ترک کردنشْ و وسعت شادی ِ‌ قبول شدن اجازه‌ی کار را برای شرکت جدید. این‌ها همه هست. آدمیم اما. می‌شود که دلمان بخواهد برویم خودمان را زیر پتوی سنگین آیکیای‌مان قایم کنیم و منتظر بمانیم کسی بیاید مهربانانه دست بکشد به پس گردن‌مان و بگوید «چیزی نیست بیا بیرون».
فیسبوک هر روز اشاره می‌کرد که پنج سال پیش این شده‌بود و چهار سال پیش این را گفته‌بودی و پارسال فلانی فلان چیز را برایت نوشته‌بود. خاموشش کردم. بعد نوبت مموری‌های اپل‌فوتوز بود. با یک رنگ و لعاب و تایم‌لاینی که آدم تا گریه نمی‌کرد حق مطلب ادا نمی‌شد. حالا؟ گوگل فوتوز. هر روز و دقیقن هر روز اشاره می‌کند که به یاد آر. ری‌دیسکاور دیس دی. از یک «تک‌گای» طبعن انتظار نمی‌رود که دلش بخواهد یک شماره تلفنی بود که می‌شد به‌ش زنگ زد و گفت که برادر، خواهر، گوگل جان، جاینت کانتنت منجمنت جهان، من از زمان ِ زیبا شدنم گذشته‌است. من دیگر به یاد که نمی‌خواهم بیاورم هیچ، از یاد بردن همان‌ها که جایی توی مغزم پرکرده هم برایم مساله‌ای نباید باشد. اپل ِ عزیز، مموری‌های پرزرق و برق برای از ما بهتران است جانم. آن‌ها که رسیده‌اند. آن‌ها که شده‌اند. آن‌ها که شب را بی‌دغدغه‌ی خداحافظی ِ فردا چشم به هم گذاشته‌اند. نه من. نه ما. ما؟ ما نهایتن خوردن کافی ِ بدمزه روی سنگ توالتی که با دستمال کاغذی پوشانده‌‌ایم‌ و بالا کشیدن آب بینی‌مان از دیدن عزیزترین دست‌خط دنیا از یک میلیارد سال‌نوری آن‌ورتر. ما رها کردن. ما هیچ. دست بردارید جان عزیزان‌تان. دست بردارید.
فکرکرده‌بودم که جالب نیست که معنای کلمه‌ی فعلاً می‌شود حالا؟

Five hundred days of summer

روز آخر پیرمرد بود. جمعه‌ای که گذشت. تا همان روز هیچ به چشمم پیر نیامده‌بود. آن روز اما پیر بود. پیر و خسته. چشم‌هایش تیز نبودند و سَری که هر روز تیغ‌زده دیده‌بودم موی دوسه‌روزه‌ای داشت. سفید و طلایی. روبرویش نشسته‌بودم و توی چشم‌هایش نگاه می‌کردم. آدمی که تا یک هفته پیشش دست‌نیافتنی بود حالا آن‌جا نشسته‌بود. دقیقن روبروی من با یک تی‌شرت گل‌وگشاد شرکتی و یک شلوار لی که به تنش زار می‌زد. آی‌واچش به مچش نبود و زیر چشم‌هایش گود رفته‌بود. برایش از هشتاد‌وهشت گفتم. وسط مزخرفاتی که رئیس بزرگ به واسطه‌ی رئیس بزرگ بودنش داشت می‌گفت نگاه معناداری به من کرد و نفس عمیقی کشید. گفتمش که دو سال پیش وقتی تازه آمده‌بود و من یکی دو ثانیه‌ای طول می‌کشید هنوز برایم که لهجه‌اش را پردازش کنم فکر نمی‌کردم که این‌همه آدم جالبی باشد و او در جواب گفته‌بود علاقه‌ام به زبان‌ها ستودنی‌ست. لبخندم شده‌بود. برمی‌گشت به کشورش. همان شب. بلند که شدیم فهمید قلاب آخر کمربند را جاانداخته‌. سعی کرد با دست بپوشاندش، بی‌فایده بود. برای عکس دسته‌جمعی که کنار هم ایستادیم معذب بود. به بهانه‌ی کوتاه‌بودن و دیده‌نشدن آمدم جلوتر و کمی خم شدم. توی عکس لبخند می‌زد.

آخرهفته را، هر دو روزش را توی سینما فیلم دیدم. لاوینگ وینسنت و هاندرد دیز آو سامر. دومی طنز خوبی داشت. آدم‌ها می‌خندیدند. من هم. بعد متوجه شدم آن‌ها که با کسی آمده‌اند، بیشتر می‌خندند. انگار که بخواهند با خنده‌شان چیزی به آدم‌شان بگویند مثلن. شاید هم چیز دیگری بود. سالن کوچک بود و من سومین نفر رسیده‌بودم. تمام زوج‌ها و گروه‌ها از جلوی چشمم رژه رفته‌بودند تا بنشینند سر جای‌شان. می‌خندیدند و من هی با خودم فکر می‌کردم که اگر کسی کنار من بود آیا من هم بیشتر خنده‌ام می‌گرفت؟ اگر دست کسی توی دستم بود دلم می‌خواست که دو تا آبجو بخورم جای یکی؟ جوابی نداشتم.

بعد از سینما غذای چینی خوردم. موقع پرداخت، پول‌ها از کیفم ریختند روی زمین. جمع‌شان کردم و سینی غذا را برداشتم. کسی که پشت دخل بود از این‌که بدون اشاره به عکس غذا سفارش داده‌بودم نگاه عجیبی به‌م کرده‌بود. از چین آمده‌بود. وقتی قبل از این‌که با ملاقه‌ی بزرگش برایم سوپ بریزد، دست‌ش را توی هوا به شکل هورت‌کشیدن تکان داده‌بود و داد زده‌بود «سوپ؟»، همان‌جا فهمیده‌بودم که از چین آمده. صورت سوخته‌ای داشت و دور چشم‌هایش پر از چروک بود. معنی نگاهش را نفهمیده‌بودم. سینی را برداشته‌بودم و جایی توی فودکورت درندشت دابی‌گات پیدا کرده‌بودم و نشسته‌بودم به خوردن. پنج دقیقه بعد آمد بالاسرم و به چینی چیزی گفت و سرش را به راست و چپ تکان داد. شانه‌ام را بالا انداختم و چشم‌هایم را درشت کردم که یعنی نمی‌فهمم. رو کرد به میز کناری و چیزی گفت. مرد به سمت من خم شد و پرسید که آیا پنجاه دلار گم نکرده‌ام؟ کیف پولم را درآوردم و گفتم چرا. پنجاه دلاری را گذاشت روی میز و رفت.

امروز کارت‌های جدید را دادند. این‌جا به‌ش می‌گویند پَس. عین همان قبلی‌ست با فونت جدید شرکتی. فونت استاندارد گلوبال‌مان. فونت قشنگی نیست آن‌قدر. از قبلی اما به مراتب بهتر است. ساعت نُه تا ده نوبت تیم ما بود. توی صف ایستادم و نگاه کردم به صورت‌های خندان کارمندان دیگر. از کارت‌هولدرهای جدید ِ چرمی به هیجان آمده‌بودند. دایرکتور اسکاتلندی‌ای که لهجه‌ی آمریکایی‌ دارد و توی تمام پرزنتیشن‌ها همان اول اعلام می‌کند که چهارده سال توی سیلیکون‌ولی بوده هم خیره‌مانده‌بود به بالا و پایین پریدن‌های‌شان. سرم را گرداندم. آفتاب خوبی افتاده‌بود روی لبه‌ی فلزی پنجره. از آن‌ها که دلت‌ بخواهد جفت دست‌ها را دراز کنی رویش و گرما از ساعدها بدود به جان آدم. آن پشت، از پس شیشه‌ی جابجا لک‌دار، مارینا‌بی‌سندز دیده‌می‌شد. اسمم را صدا زدند. با لبخند جلو رفتم و کاغذی که اسمم بالایش بود را امضا کردم.

ساعت یک جلسه داشتیم. نهار نخورده‌بودم. از بس نگران ارائه‌مان بودم وقت نشده‌بود. تا سه‌ی بعد از ظهر طول کشید و وقتی از آن سر شهر، چسبیده به چانگی، برمی‌گشتیم به سمت شماره‌ی شانزده ِ رفلز‌کی با خودم فکرکردم که چند بار دیگر این مسیر را بروم و بیایم تا آخرین‌ش باشد دیگر. جوابی نداشتم. سر شده‌ام. منتظر چیز خاصی نیستم. بی‌حال و رمق جواب ایمیل‌ها‌ی‌شان را می‌دهم. سپرده‌ام به خودشان. هرچیزی زمانی دارد. هر چیزی تا یک وقتی قرار است ذوق داشته‌باشد. بعدش نه. بعدش مشمول گذر زمان می‌شود. بعدش دیگر اتفاق نیست. بعدش دیگر هیچی نیست.